آی سین - آی لان

 

~~~~~~~~~~~~~~
خونه ~ آرشيو ~ ایمیل

~~~~~~~~~~~~~~

L O G O



~~~~~~~~~~~~~~

     

۱۳۸۸/٩/۱۳

و دوباره

یعنی به یک هفته نکشید من کار پیدا کردم. از خیلی نظرها بهتره. البته یه ایراداتی هم داره اما در کل خیلی بهتره. مدیرم و همکارام این بار ایرانی و بیشترشون اصفهانی هستند :) مدیرم جوون پرانرژی هست. خوبیش اینه که زود از کوره در نمیره. مشتریامون همه رقم . خارجی ها البته بیشترن. اینقدر هم سرشون شلوغ و همه کارها عجله هست که اصلا نمیفمم کی وقت کار تموم میشه. ساعت کارم از اون ور یکمی بیشتر شده یعنی از ٩ تا ۶ من دارم یک نفس کار میکنم . نیم ساعت ناهار هم به یک ربع نکشیده سر کارم هستم. کارش رو خیلی خیلی بیشتر از قبل دوست دارم چون تخصصی تر هست. دیگه نه تنها دیزاین باید کنم بلکه تمام کارهای فینیشینگ و چاپ رو خودم باید انجام بدم حتی کات کردن و به قول معروف نهایی کار. کار از اول تا آخر دستمه. البته دیزاینر های دیگه هم دارن اما خوب من تنها کسی هستم که باید کار رو ببندم یا به قول رییسمون سفرشو جمع کنم.

البته یه دلیل اینکه من زود این کار رو پیدا کردم بخاطر وجود مامان و بابا بود چون ساعتش طوری که فکر نکنم هرکسی بتونه با بچه تا ۶ بمونه سر کار.  

خلاصه که گفتم دعا کنید اما دیگه نه به این سرعت. خیلی خیلی از همتون که دعا کردین ممنونم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
٢:۳٠ ‎ق.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/٩/۳

و بیکاری ....

خوب دیگه ما هم فعلا خونه نشین شدیم . اینم از این بیزنس فروختن رییس ما که باعث بیکاری ما شد. حالا نه اینکه فکر کنید من الان دارم زار میزنم ها . راستش زار زدم اونم درست وقتی بهم گفتن که به شما دیگه نیازی نیست . خیلی ماهی و الی و بلی اما باید بخاطر اینکه بودجه نیست و خودمونم کلی طراح داریم شما رو خونه نشین کنیم. هی هی ننه ... اینم از این . حالا یکمی بشینیم خونه ببینیم مزش چجوریه. تو خونه ما هم انگار نه انگار یعنی اینقدر اینها خوشحال شدن که انگار من کار کردنم خیلی به این ها فشار میاورد. البته دروغ چرا. این آخری ها دیگه طوری شده بود که فکر میکردم برگ شلغم هستم . فکرکن خودشون کلی گرافیست دارن کار و میفرستن زیر دستت دیگه تو چیکارش کنی خدا عالمه.

اگه سر پزیشن قبلی میموندم خوب البته که بیکار نمیشدم . اما خوب کی میدونست آینده چی قراره بشه. تازشم کلی برای رزومم خوب شد. خوب من که امید دارم این اتفاق افتاد برای اینکه قراره برام کار بهتری جور بشه. و حتما هم میشه. شما هم لطفا امواج مثبت بفرستید برام.  البته الان نفرستید کلی کارهای بیرون عقب افتاده دارم که باید انجام بدم . تازه هم الان دم زمستونی سرده بشینم خونه بهتره. لطفا برفها که آب شده امواج رو بفرستید. پیشا پیش از همکاری صمیمانه شما سپاس گذارم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
۱٠:٠٩ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/۸/٢٠

نه به این بی نمکی

تو وقت ناهار با بچه ها میشینیم روزنامه هارو زیرو رو میکنیم این نوشته ها فقط برداشت و نظریه شخصی اینجانب است بر اساس اسناد روزنامه ها.

میگم درسته که مجازات های مملکت ما مثل اعدام خیلی بده و ترسناک و دور از انسانیت اما خوب این ور آبی ها هم منظورم کاناداست خیلی دیگه بیخیال هستند.

یارو میزنه یک نفرو میکشه بخاطر حسودی . میره زندان اما خوب چون سنش کمه میتونه  اون جا درس بخونه خرج و مخارجشم هم من و تو میدیم از مالیات . بعد هم بعد از چهار سال در میاد . اگه دلش خواست میره میزنه یکی دیگه رو هم میکشه.

حالا این قتله دزدی که دیگه فبها.

یارو میره دزدی طرف هر بار میدیده که این بابا دزد مغازشه. این بار میخواد زرنگ بازی دربیاره میدوهه دزده رو میگیره و بعد زنگ میزنه پلیس بیاد خوب تا پلیس های محترم سر برسن این یارو رو میندازه تو یه ون. پلیس میاد میگه تو به چه حقی با دزد محترم این کارو کردی و. این کار خلاف حقوق بشره و ال و بل و خلاصه طرف محکوم هم میشه.

از این قبیل اتفاقات زیاد این جا میفته . اصلا دزدی آخرین چیزیه که این ها بهش اهمیت میدن . یعنی اگه ماشینتم اومدن بردن ( برای پسر رییس قبلی من اتفاق افتاد) آب از آب هم تکون نخورد.

نمیدونم والا نمی خوام مقایسه کنم . یعنی اصلا چیزی نیست که بشه مقایسه کرد. فقط موندم کار کی درست تره . یا به قول معروف نه به اون شوریه شوری نه به این بی نمکی.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
۸:٤۳ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/۸/۱٢

کلی از همه چیز

مگه با این گوگل جون بشه فارسی تایپ کرد .

خوب هالووین هم که حتما خوش گذشت بهتون. آیسان که از پنجشنبه هفته پیش این ویروس جدیدرو گرفته بود و تا دیروز زیاد حال نداشت. اما با این همه شب هالووین کفش کلاه کرد و رفت بیرون. به خاطر مریضی اون هم ما مهمونی دعوت بودیم نرفتیم . بابا آولین هالووین بود که این جا بود . اولش که ترسید بعد یواش یواش خوشش اومد. منم گذاشتمش مسوول شکلات دادن به بچه ها . آیلین هم که همون لباس پامکین آیسان رو پوشید شد اینه موش. کلی هم گویا ذوق میکرد به گفته مامانم که باهاشون رفته. من اگه میدونستم آیلین با ۱۲ دلار پاتی ترین میشه حتما زود تر این کار را میکردم. رجوع شود به پست قبل .

دیوید همکارم خیلی بهتر شده و من هم تو کارم راحت تر شدم .الان که سرمون خیلی شلوغه خوب دارم هندل میکنم . عصر ها که میرم خونه اولین نفری که میگه سلام مامی کسی نیست جز آیلین . فسقل شیرین زبون دل از همه میبره . اون عکس بالا هم مربوط به تولد آیسان .تولد امسالش با حضور همه فامیل انجام شد یک کیک گنده که شکل کتاب بود هم اردر دادیم . تنها نگرانی این روزها ما مریضی زنداییم . بیشتر نمیخوام توضیح بدم اما خدا همه مریض ها رو شفا بده . خدا به جوونی خودش و بچه هاش رحم کنه. به هر حال زندگی همیشه به یا پاشنه نمیچرخه . این هم کلی از همه چیز بود تو این مدت 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
۱۱:۱٠ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/٧/٢۱

یک بیزنس جدید

آیسان ۶ ساله و آیلین ۲/۵ ساله

آیلین خانوم مشغول تمرین پاتی هستند . مامان ایشون از دو روز پیش تصمیم میگیرن که از آیسان برای این کار کمک بگیرن . بار اول که آیسان به آیلین گفت بیا بریم پاتی آیلین با ذوق و شوق قبول کرد .خوب مامان بچه ها ذوق زده شد به آیسان گفت برای این کار یک جایزه پیشه من داری و بهش بستنی داد .

بار دوم وقتی این قضیه تکرار شد مامان آیسان بهش قول شکلات داد.

و اما از دیروز مامان آیسان تصمیم میگیره تا آیسان از شدت چاقی منفجر نشده به آیسان پول بده.

پو۳ دلار - پی ۲ دلار - پو و پی ۴ دلار و اگر آیلین نره پاتی و اشتباها تو لباسش هر کدوم از این ها رو انجام بده آیسان باید اون پول رو برگردونه .مثلا اگه آیلین جیش کنه تو شلوارش آیسان باید ۲ دلار به خزانه بر گردونه.

دیروز آیسان به راحتی ۱۰ دلار کاسب شد. یک تلاشی میکرد این بیچاره آیلین رو ببره پاتی . خوب بچه ، پو و پی این رو به شکل پول میدید دیگه. فکر کنم بیزنس بدی نباشه . بلکم این بزرگ تر کوچیک تر راه انداخت.

* پو = ایی *پی= جیش وقتی آیلین پو کرد آیسان بدون این که حتی ما را صدا بزنه خودش همه کار ها رو کرد حتی پاتی رو خالی کرده بود و آیلین رو تمیز.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
٥:٠۳ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/٧/۱٥

بعد از مدتها یه آپ سریع

وقتی آدم بعد از یه مدت بخواد بنویسه اما پسوردش یادش نیاد باید بحالش گریست.

آخه مشکل فقط این نبود که این کامپوتر که من باهاش کار میکنم اپل و نمیدونم چرا نمیتونم باهاش فارسی تایپ کنم . کسی میدونه راه حلش چیه؟؟

شرکتی که توش کار میکنم رو یه کمپانی بزرگ تر خرید و کلی سرمون شلوغ تر شد. الان البته یکمی اوضاع آروم تره.

آیسان امسال کلاس اولی شد. مدرسه فرانسه میره و تو همین مدت کلی یاد گرفته که من بهش حسودیم میشه. همچنان باهوش و پر حرف و البته یک دنده.

کلاس پیانو اسکیت و شنا رو میره و بابت تمرین های پیانوش پدر رضا رو در میاره.رضا هم که خون ارتشی تو رگاش پوست این و میکنه بسکه باهاش سرو کله میزنه.

آیلین مثل قند میمونه و دلت نمخواد یک لحظه از کارهاش رو از دست بدی. اونم مثل آیسان مستقل و دوست داره همه کارهاش رو خودش انجام بده.

از وقتی مامان این ها اومدن فارسی رو خیلی خوب میفهمه و حرف میزنه.

عاشق اینه که تلفن رو بگیره و با همه حال و احوال کنه. خلاصه که دوست دارین صداش رو بشنوید کافیه یه زنگ خونه ما بزنید.

فعلا این آپ باشه بعد از مدتها تا من دوباره گرم بشم بیام آپ کنم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
۸:۳٠ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/۳/٢۸

افتخارم ایران است.

همه نگران هستیم. روزی ١٠٠ بار اگه بگم کم گفتم که میرم تو فیس بوک و یا وبلاگ های شما عزیزانی که مرتب تو این مراسم عظیم شرکت میکنید و میاین و خبرها رو مینویسید.

سرکارم هم همه در جریان هستند. رییسم مرتب از من سوال میکنه و اون هم انگار مثل من نگرانه. ایرانی نیست اما انسانه. دلش برای بیگناهیمون میسوزه.

من رای ندادم . یک دلیل اینکه در جریان انتخابات نبودم و اصلا موسوی و کروبی و نمیشناسم و فکر میکنم منی که اون جا زندگی نمیکنم چه حقی دارم تو سرنشت کشورم دخالت کنم . اما ...اما حالا دیگه قضیه فرق میکنه این بار پای مرگ و جون به میون اومده . این بار حقیقت هست که داره پایمال میشه.

 دلم خیلی میسوزه برای اونهایی که جون هاشون رو از دست دادند.

عکس ها دلخراشه. خبرها زیاده. به مامان میگم منم اگه اونجا بودم حتما با شما میومدم تو تظاهرات . مامان و بابا همراه جوون های مملکت هر روز رفتند. بهشون افتخار میکنم.

نمیدونم چی میخواد بشه . نمیدونم آیا اینها شروع یک تحول بزرگه؟ آیا مدتی بعد صدا ها خاموش میشه؟ نمیدونم سیاسی نیستم . اما فقط میخوام بگم ای ایرانی این بار کاری کردی کارستون . این بار نشون دادی که عاشق هستی . این بار نشون دادی که معتاد و لوس نیستی . این بار من با سربلندی به همکارم گفتم ایرانی ها اگه بخوان کاری کنند همه با هم هستند. این بار یک تیم بودی .

با امید به فردای بهتر و آینده ای روشن تر برای همه ایرانی ها

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
۱:٠٠ ‎ق.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/٢/۳

از همه ما

هی من به این حسابدارمون میگم بابا یکی رو میخوان بیرون کنند نیا زرتی به من بگو. مگه حرف حالیش میشه .

حالا من میدونم این بنده خدا فردا روز آخر کارشه. سرکار ما یهو همون لحظه که میخوان عذرت رو بخوان میگن به سلامت. خیلی سخته برای اون طرف. امیدوارم برای شما خواننده های عزیز هیچ وقت این تجربه پیش نیاد. البته دیروز که با کازین هام صحبت میکردم اون ها هم میگفتند شرکتشون همین جوریه.  این سومین نفره که میندازن بیرون از وقتی که من اومدم. و البته نه بخاطر اوضاع اقتصادی چون همشون جانشین داشتن. خلاصه که خدا فردا به این بابا صبر بده . به قول پسرخالم میگه برو تو فیس بوک بنویس خودش میفهمه.

امروز دختر های من تو مهد کنسرت دارن. اولین کنسرت که آیلین میخواد شرکت کنه. فکر کن هنوز بلد نیست حرف بزنه این میخواد چه کنسرتی باشه خدا عالمه .

به شدت در حالا یاد گیری هستم . رییس قسمت گرافیک و طراحی همون پیرمرده خیلی با هام بهتر شده. یعنی طرف از اون تیپ هاست که اگه ببینه ظرفیت و هوش داری برات مایه میزاره و به سوالات درست جواب میده در غیر این صورت یه جوری نیگات میکنه که میخوای زمین دهن باز کنه بری توش. و البته من ماکزیمم روزی دو تا ازش بیشتر سوال نمیکنم و خودم رو به درو دیوار میزنم که سوال هام رو تو اینترنت یا کتاب پیدا کنم و آخرش اگه دیگه واقعا دیدم توش موندم خیلی شسته رفته سوالم رو میرم ازش میپرسم. خوبیش اینه که فعلا سرمون خلوته و من وقت برای این جینقولک بازی ها دارم.

رضا امتحانش تموم شد و تا کار تابستونی دوهفته خونه هست . این مدت هر روز آشپزی کرده و حسابی من و شرمنده . خداییش دستپختش داره روز به روز بهتر میشه. اینقدر ذوق داره میرم خونه میبینم همه کارها شده و غذا هم آماده است. خدا از این مردها زیاد کنه که به خانوم هاشون کمک کنند.

روز خوبی داشته باشید و آخر هفته بهتون خوش بگذره.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
۱٠:٠٠ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/۱/٢٦

آیسان و کتاب هایش _ آیلین و اولین پاتی ترین

دلیل کم نوشتنم تنبلی نیست . نداشتن کامپیوتر هم نیست. این کار جدید باعث شده که همه فکر و نیروی درونی و بیرونی رو وقفش کنم. و البته لذت ببرم :)

آیسان جدیدا کتاب مینویسه. از خودش داستان در میاره. کاغذ بزرگی رو به طریقه کتاب تا میکنه و داستان مینویسه . حتی تصویرهای کتاب رو هم خودش نقاشی میکنه. جدیدا حتی تصمیم گرفته کتاب های چند قسمتی درست کنه. قدرت تخیل فوق العاده ای داره. هنوزم خیلی نیرو میگیره. مدام در حال سوال پرسیدن و حرف زدن هست. معمولا حرف رو با یک بار گوش نمیده و اینقدر دلیل و منطق از آدم میخواد که من یکی پشیمون میشم از خواسته خودم.

آیلین دیروز برای اولین بار تمرین پاتی کرد و البته بسیار هم موفق بود.

اولا که لخت شده بود تو دستشویی . آیسان هم تو حموم بود . بهش گفتم بشین پوپو و پی پی کن. اولش زیاد خوشش نیومد . اما وقتی نشست و تشویق های من و آیسان رو دید دیگه خیلی سعی کرد که یه کاری بکنه و بالاخره موفق شد. جالبه که درست همون موقع مهم رو من از دست دادم . یعنی از حموم اومدم بیرون که حوله آیسان رو بیارم که دیدم این چسقل بعد از چند لحظه اومد بیرون و اشاره میکنه که میخواد یک چیزی بهم نشون بده. و خلاصه اینکه میخواست این موفقیت بزرگش رو با من هم سهیم بشه. و البته همش پند قطره ناقابل تو پاتی به چشم میخورد و بقیه دور پاتی ریخته شده بود.

بعد از اون هم گفت که دیگه دایپر نمیخواد . نه اینکه فکر کنید حرف زد ها نه قربونتون برم فقط مفهموم رو رسوند. ما هم گفتیم باشه حالا بریم شام بخوریم دایپر هم یه چند ساعتی نبند . بعد از شام رضا به آیسان گفت برو بالا پیانو تمرین کن. همون وقت آیلین زود تر از آیسان دوید طرف پله ها و هی یک چیزهایی گفت که اولش پ داشت . ما هم فکر کردیم میگه پیانو . یهو من گفتم نکنه میگه پی پی خلاصه اینکه وقتی دوزاریمون افتاد که بچمون جیش کرده بود رو زمین. خوبه حالا رو فرش نبود.

حالا من هی از این چیزها میگم حالتون بد نشه ها این ها فقط جهت خاطرات ثبت میشه شماهم لطف میکنید میخونیدشون :)

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
٩:٥٦ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 


۱۳۸۸/۱/۳

اولین تلفن آیسان به منزل

وقتی داشت میرفت تولد دوستش بهش گفتم شماره تلفن رو که بلدی اگه کاری داشتی یا احساس کردی میخوای زودتر برگردی زنگ بزن بهم. برگشت گفت: خوب مامان شاید همینجوری هم خواستم بهت زنگ بزنم. باورم نشد تا اینکه وقتی دوساعت از رفتنش گذشته بود که تلفن زنگ زد و صداش رو شنیدم که میگفت : مامان . (‌این مامانش هم همچین میکشه و میگه که میخوای بخوریش)  سلام .قلبقند تو دلم آب شد. دخترک شیرین زبون من برای اولین بار خودش به تنهایی از جایی بهم زنگ زده بود.بعدش هم یه چیزهایی درمورد کادویی که بهش دادن و اون برای خواهرش هم یک چیزی نگه داشته گفت . و خلاصه همین مکالمه فسقلی در تاریخ به عنوان اولین تلفن آیسان به من ثبت شد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نوشته شده توسط
bahar در
٥:٤۳ ‎ب.ظ

 

 پيام هاي ديگران ()

 

 

 

~~~~~~~~~~~~~

دوستای ما

ملا حسنی در کانادا
روزنگار خانم شین
تنها در تاریکی
من در غربت
silhouette
از قلب کویر
من و ديبا
سوسکی
گیس طلا
ويولت
نيکات
ساناز
لاله
افکار
نگين
آتریسا
زيتون
گلدونه
لنگ دراز
بلاگ نيوز
نوشته های زنجبیلی
شيوا جون
شبشیدها
عطرصدخاطره
گيلاس خانومی
باور کن رفتنم را- آلما
مهاجرت به کانادا